

میگویی : من تنهایی را دوست دارم؟
این بهانه ی خوبی برای جدایی نیست
دنیا از آنچه می پنداری کوچکتر است
فردا می آید ودر حسرت با هم بودن های دیروز
اما افسوس, می دانی؟ دنیا فقط به جلو می تازد
خدا نگهدار
فقط ای کاش
می توانستی خاطراتت را هم ببری
من چگونه صدایت را درون خاطراتت پیدا کنم...
برچسبها: بهانه, جدایی, دلنوشته, دلشکسته, دلنوشته های دلشکسته
ای شب از رؤیای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در مزرع مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرّین شاخه ها پر بارتر
ای درِ بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردید ها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
این دل تنگ من و این بار نور؟
های هوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش ازینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکی ست، درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سینه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرّار ها
گم شدن در پهنه ی بازار ها
آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من آمیخته
چون ستاره، با دو بال زر نشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهائیم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدم هایت قدم هایم به راه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هُرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
عشق دیگر نیست این، این خیرگی است
چلچراغی در سکوت و تیرگی است
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب، پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف ز آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنّج های لذّت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یک دم بیالاید به غم
آه، می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های
این دل تنگ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟
ای نگاهت لای لائی سِحربار
گاهوار کودکان بی قرار
ای نفس هایت نسیم نیم خواب
شُسته در خود، لرزه های اضطزاب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
ای مرا با شور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم، شعرم به آتش سوختی ...
شعر از زنده یاد فروغ فرخزاد
برچسبها: شـب, رؤیـای, رنگیـن, شـده, دلنوشته های دلشکسته

خدا می داند، ولی ...
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!
... و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود
سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد
خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت
اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند
خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم
خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم
و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم
و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست
چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است
با تشکر از : آنا کمالی
برچسبها: آخرین, زنگ, دنیا, دلنوشته های دلشکسته, alifact

به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره ...
.
.
.
به سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه ...
.
.
.
به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست ...
.
.
.یه سری هم به ادامه مطلب بزنید ...
برچسبها: سلامتی, دلنوشته, دلشکسته, دلنوشته های دلشکسته, طاها99
ادامه مطلب...

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
ندانستیم اگر، از سر بدانیم
بیا اولاد آدم را از این پس
همان اعضای یک پیکر بدانیم
نه اینکه دیگران را بدترین عضو
و خود را کاملاً جیگر بدانیم
نه اینکه خلق را در آفرینش
مس و خود را فقط گوهر بدانیم
چرا خود را قشنگ و دیگران را
شبیه خرس یا عنتر بدانیم ؟
چرا در بین کلّ خواستگاران
فقط خر پول را شوهر بدانیم
و اموال پدر زن را چرا از
صفات خوب یک همسر بدانیم
درست است اینکه خود را فیلسوف و
خلایق را تماماً خر بدانیم؟
چرا هر صحبتی را زرت و پرت و
کلام خویش را محشر بدانیم
چرا در هر هنر یا حرفه، خود را
وجودی کاملاً برتر بدانیم
بس است اینقدر هی فیس و افاده
بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
منبع : وبلاگ عمو مصطفی
برچسبها: قدر, بدانیم, دلنوشته, دلشکسته

آنها که مانده اند، همانطور که دارند يک غذاي سر دستي می پزند، تجسم مي کنند آنها که رفته اند الان با دوستان جديدشان گل مي گويند و گل ميشنوند و از ان غذاهايي مي خورند که توي کتاب هاي آشپزي عکسش هست.
آنها که رفته اند، فکر مي کنند آنهايي که مانده اند دائم با هم به گردش میروند... دربند، لواسان، بام تهران و درکه و… و آنها را که آن گوشه دنيا تک افتاده اند، فراموش کرده اند.
آنها که مانده اند، تصور مي کنند آنها که رفته اند، هرشب به بار و ديسکو مي روند و خوش مي گذرانند و آنهایی را که توي اين جهنم گير افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهايي که رفته اند دلشان لک زده بجای آن مشروب ها که چندان باب طبعشان نيست، يک چاي دم کرده سماوری حسابي بخورند.
آنهايي که مانده اند آرزو به دل شده اند که برای يکبار هم که شده بروند داخل مغازه اي و بی دغدغه و نگرانی، مشروب سفارش بدهند.
آنها که مانده اند بر این باورند که آنهايي که رفته اند دیگر حق اظهار نظر ندارند و فوري قلم برداشته و اسم شان را خط مي زنند.
آنها که رفته اند، با شوق و ذوق بيانيه امضا مي کنند و مي خواهند خودشان را به جريان سياسي کشوري که تويش نيستند، ملحق کنند.
آنها که مانده اند در حسرت بي بي سي و صداي آمريکای بدون پارازيت، و اینترنت بدون فیلتر و رسانه های تماماً دولتی کلافه مي شوند.
آنها که رفته اند پاي اينترنت پر سرعت، دنبال فوتبال شبکه 3 با گزارش عادل يا سريالهاي داخلی و با کلام پارسي و فضاهایی ايراني هستند .
آنها که مانده اند، در ذهنشان از آن طرف، مدينه فاضله مي سازند.
آنها که رفته اند،به خاک گرفتن خاطراتشان در سرزمین مادری، حسرت میخورند.
و بالاخره: آنهايي که مانده اند مي خواهند بروند... آنهايي که رفته اند مي خواهند بر گردند...
اما... هم آنهايي که رفته اند و هم آنهايي که مانده اند در يک چيز مشترکند :
احســـاس تنهــــایی ...

برچسبها: دلنوشته, دلشکسته, عاشقانه, طاها99

شاعر و فرشتهای با هم دوست شدند.
فرشته پری به شاعر داد و شاعر، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت
و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت : دیگر تمام شد.
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار میشود.
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است
و فرشتهای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ













